تبليغاتX
نیما و مژگان


نیما و مژگان

2009

غصه نخور مسافر

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
 غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

نوشته شده در شنبه 1388/02/26| ساعت 2:45 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

هشدار سبز

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم
با دلای شکسته کمی مهربون باشیم
کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم
احترام دلای شکسته رو نگه داریم
 کاش به مهربونترا دین مون وادا کنیم
سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا کنیم
کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه
مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه
کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم
هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم
کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه
 خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه
کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم
توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم
کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم
رشته های عشق رو تا همیشه محکم بکنیم
کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کسن
اگه درد دل کنن به آرزشون می رسن
کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه
 بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیر نشده قدر هم و خوب بدونیم
 نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره
 آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره


نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08| ساعت 10:8 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

خدا کند

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
 و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
 تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
 درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند 

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06| ساعت 1:56 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

دیوونتم ، دیوونتم ،‌ دیوونه

شب شده ساکته دوباره خونه
 می گرده دل دنبال یک بهونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقونه
 عکس تو رو باز می ذاره روبروش
 که تا ته شب واسه تو بخونه
 دلم تو التهابه که چه جوری
 قدر چشای نازتو بدونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گرونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
 محاله که عشق ما رو ندونن
 برو سوال کن از گلای پونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن همون که خیلی مهربونه ؟
 بی خبری تو ولی از حال من
 میندازم اینو گردن زمونه 
 چقدر حسودیم می شه وقتی همه
 بهم می گن دل تو پیش اونه ؟
 من خودم باز می زنم به اون راه
 می گم بیارید واسه من نشونه
 اما تا کی فریب بدم دلم رو
 اون داره کلی آدرس و نشونه
 مهم ولی تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
 دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی
 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه



نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02| ساعت 10:31 قبل از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

نوشته شده در شنبه 1388/01/29| ساعت 3:16 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
 پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود 

 

نوشته شده در جمعه 1388/01/28| ساعت 4:31 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

گرمی عشق مرا خورشید داشت         دل به عشق یار خود امید داشت     

زندگی لبریز از لبخند بود       معنی عاشق شدن سوگند بود       

واژه ها را عشق معنا می نمود      لحظه را از چنگ جان دل می ربود   

روزگار از عشق یارم خوش نوشت         عشق را در زندگیم خوش سرشت

دل به عشق یار لبخند می زند      جان  به عشق یار پیوند می زند  

او که این سان جان ز جان من گرفت     خود نماند از کار چشمانش شگفت؟

  

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18| ساعت 4:2 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم....

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18| ساعت 3:52 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

داری بدون من میری٬ می خندی وقت رفتنت

می خندی التماس من٬ نوازشه روی تنت

می خندی اشکای منو رو صورتم جا می زاری

تو غربت نبودنت دستامو تنها می زاری

تو هم به غربتم بخند که تو نخندیده بودی

حالا تو هم ندیده باش که اشکمو دیده بودی

تو هم بخند که خنده هات، مرهم زخمای منه

اگرچه می خندی به من،برو که وقت رفتنه

برو گلم پیشم نمون! به فکر مرگ من نباش!

تو آسمون من نشو ولی یه جا ستاره باش!

همیشه تو خیال ِ من، من و تو مال هم بودیم

تو قصه می خواستی، ببین، من و تو هم قصه شدیم

تو هم برو که رفتنت، خیلی به قصه مون میاد

برو گلم ولی بدون: دوست دارم خیلی زیاد...

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18| ساعت 3:31 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه؟

کی عاشقونه مینویسه اسمتو؟

بدون من هزار سال دیگه ام

بدون ، کسی نمیشکنه طلسم تو

 

چقدر حرف مونده و نمیشنوی

چقدر راه مونده و نمیکشم

ببین کجای قصه پس زدی منو

قرار بی پناهتر از این بشم

 

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته بگو که یادته

همون که گفتی از خدا رسیده بود

 

تو شونتو نمیسپری به هق هقم

نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم

نه تو دیگه برام اون عشق سابقی

نه من دیگه برات گل شقایقم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16| ساعت 10:0 بعد از ظهر| توسط ~`~`~`~نیما جون~`~`~`~| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا